تبليغاتX

در کلبه ی زینب رونق اگر نیست صفا هست

 

 

اي ياد تو شورافكن و پيغام تو پر جوش
آواي تو نجواي هزاران لب خاموش

آنجا كه تو رخساره نمايي همه چشمند
وانجا كه سخن ساز كني جمله جهان گوش

در سينه ترا گر نه غم خلق جهانست
از ناي تو شكواي قرون از چه زند جوش

فرياد تو ويران‌گر بنيان نفاق است
اي پرچم توحيد ترا زيب بر و دوش

بانك تو خروشي است ملامت‌گر تاريخ
برخاسته از ناي هزاران لب خاموش

بد خواه تو در حشر سرافكنده خويش است
همراه تو با عزت و اكرام هم‌آغوش

تا بر ورق دهر نشيند سخن عشق
هرگز نكند ياد ترا خلق فراموش

پاس تو نگهدارد و جاه تو شناسد
هر با خبر از دانش و هر بهره‌ور از هوش

 

***

محرم کم کم داره از راه میرسه...یه ماه دیگه تا پر کشیدن به طرفش....

***

شرح حال زینب

 

تو یکی از همین شبای قشنگ و پرستاره ی خدا دلم به اندازه ی یه دنیا گرفت...

عکس قشنگ علی رو گرفتم بغلم و زار زار گریه کردم...و شعر قشنگش رو زمزمه کردم.

 

رهبر معظم انقلاب اسلامی

 

"سرخوش زسبـوی غم پنهــانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

در بزم وصال تو نگـویـم زكم و بیـش
چون آینه خو كرده به حیرانی خویشم

لـب بـاز نكـردم به خروشـی و فغـانی
مـن محـرم راز دل طـوفــانـی خویشم

یك چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمری است پشیمان زپشیمانی خویشم

از شوق  شكرخند  لبـش جان نسپـردم
شرمنـده جانـان ز گران جانـی خویشم

بشكسته ‌تر ازخویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم

هر چند « امین » ،  بستۀ  دنیا نیـم اما
دلـبـسـتـۀ  یــاران خــراسـانـی  خویشم"

 ***

وسط اونهمه اشک و ناله چهره ی قشنگ امامم رو دیدم و پر کشیدم.

پرکشیدم تا خود آسمون...

کم کم احساس کردم خودش داره برام شعر می خونه....

خودش داره میگه:آروم باش ....."فانی قریب......"

این حرف رو من با گوش دلم شنیدم...

دعای آل یاسین استاد فرهمند رو گذاشتم و تا اونجایی که می شد ناله زدم....

یه ناله از اعماق قلبم.

بعدش سرم رو گذاشتم رو صورتش رو خوابم برد....

 

بعد از یک هفته بی خوای اولین شبی بود که خوابیدم!

 

یه شعر ماه رو براتون میذارم....اگه نخونید نصف عمرتون که هیچ کل عمرتون برباده....

من عاشـق  آن رهبــر  نورا نــی خـویشم

آن دلبــر وارستــۀ  عـرفـانـی خــویشم  

 

عمـری است غمیـنم  ز  پریشانـی آن  یار

هـر چنـد که  محزون ز پریشانی خویشم 

 

در دام  بـلایت  شـده ام  سخـت  گرفتـار

امـواج  بـلای  دل  طوفــانــی  خـویشم 

 

چون نقـش نگـارین تو بر دیـده در افتــد

گمگشتــۀ  این دیـدۀ  بـارانــی خـویشم

 

زان لحظه که مجنون شدم از زلف سیاهت

در کوهم و در دشـت  و بیـابـانی خـویشم

 

از شـوق وصال تو چه ویرانـه شد  این دل

چندی است که شاد ازدل ویـرانی خویشم

 

یک لحظه پشیمان نشدم از غم آن دوست

عمری است که مشغول نگهبـانی خـویشم

 

دل کنـده ام از عـالـم دنیــایـی  و لیکـن

دلـبستــۀ آن  یـار خـراسـانــی خـویشم

 

تـوفیـق زیـارت بـه جمـالـش نـدهنــدم

این غــم به که گویم غم پنهانـی خـویشم

 

زان  روز  که  در  بنـد  نگـاه  تـو  اسیـرم

افسـردۀ  دیـدارم  و   زنـدانــی  خـویشم

 

سرباز  و  نگهبـانـم  و هم حامـی جـان از

جـمهـوری  اسـلامـی ایـرانــی خـویشـم

 

من گـرچـه در ایـن دایـره شاعـر نیم امـا

تضمیـن گـر شعریش به  نـادانـی خویشم

 

 

****

 

زندگی در نگهم گلزاریست

که تو با قامت چون نیلوفر

گل این گلزاری

 

 

 

یازهرا س

زینب




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط ::زینب::


 

گفتم: خداي من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟

گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايی ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم.

گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...

گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

 

یازهرا س

التماس دعا ی مخصوص مخصوص

زینب




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط ::زینب::